حسنی کجاست؟ اون بالاس! روشاخۀ درختاس
رفته بچینه میوه، آلو و سیب و گیلاس
خدا کنه نیفته، زخمی نشه دست و پاش
باباش میگه: حسن جون! مواظب خودت باش
مادر مهربونش یواش میگه: وای خدا
پسر گلم نیفته یکدفعه از اون بالا!
مادر بزرگش میگه: بسه دیگه حسن جون
باقی میوهها رو بذار برای مهمون
پدربزرگ پیرش میرسه با یک عصا
داد میزنه: آی حسن! زود بیا پایین بابا!
حسنی با خنده میگه: نترسید، الآن میام
فقط یه چند تا دیگه میوۀ تازه میخوام
چه میوههای خوبی! وای که چقدر زیادن
درخت سیب و گیلاس چه میوههایی دارن
میوه زیاده اما حسنی یکی یک دونهاس
خودش خبر نداره چقدر عزیز خونهاس