صبح که یه روز علی کوچولو
خوابیده بود خواب میدید
یه گربه گفت: میو میو!
علی کوچولو ترسید و از خواب پرید!
دید که کسی خونه نیست
سینی صبحونه نیست
فوری گرفت بهونه
دوید به آشپزخونه
ماست و پنیر، خامه و شیر
هر چی که دید یه خرده خورد و نوشید
آهسته گفت: ناهار ناهار ناهاره!
دوباره دیزی باره!
دست که توی دیزی برد،
گوشتها رو برداشت و خورد!
مادرش از راه رسید، داد کشید:
خونه رو ریختی به هم! ای پسر بد شکم!
میخوری و میریزی... دست میکنی تو دیزی!
علی کوچولو دستپاچه شد، تندی گفت:
ننه جون من نبودم گربه بود!!!
مادر از دروغ او خندید و گفت:
ای شکمو...!
دیزی درش بازه، ولی بگو حیای گربه کو؟!