علی کوچولو یه طوطی داشت
خیلی زیاد دوستش میداشت
طوطی اون با نمک و قشنگ بود
یه مرغ رنگارنگ بود
علی کوچولو برای طوطی قفسی ساخته بود
حیوونی رو تو قفس انداخته بود
یه کاسه آب، یه کاسه دون
گذاشته بود علی کوچولو برای اون
طوطی ولی نه آب میخورد نه دونه
نه حرف میزد تو خونه
ساکت و بیحوصله
با چشمونش داشت گله میکرد گله
علی کوچولو
اومد و گفت یه روز به او
پرندۀ قشنگ من
چیزی بخور حرفی بزن
با حرفای قشنگ خود شادم کن
از غصه آزادم کن
علی کوچولو پرنده رو ناز کرد
پرنده هم لب به سخن باز کرد:
گفت به علی: قفس کجا؟ من کجا؟
دلم میخواد پَر بکشم در هوا
اگر میخوای حرف بزنم شاد باشم
از این قفس من باید آزاد باشم
علی کوچولو وقتی که این حرف رو شنید
دلش سوخت
معنی آزادی رو از او آموخت
قفل قفس رو وا کرد
پرنده رو رها کرد